ما سه نفر
10 دقیقه وسطش یه استراحت دادن.... اومدیم بیرون... صندلی های بیرون رو نشون داده که بشینیم غذا بخوریم... نشستیم و فست فود سفارش دادیم... خورده و دوباره اومدیم داخل سالن.... وقتی هم برنامه تموم شد نق نق که نریم... دوباره نانای کنیم.... با گریه سوار ماشین شده.... تو راه هم چند بار بهم گفت: مامان دون خوب بود. فردا هم بیایم... ---------------------------- و اما از دست بزن.... نمیدونم این دخترک چرا به زور میخواد محبت کنه و اگه به محبتش جواب ندن حسابی میزنه.... این فوت و فن کتک زدن هم موندم از کجا یاد گرفته.... همسر که تا حالا دستش رو یکتا بلند نشده.... منم که دو بار اونم با انگشت سبابه زدم رو پاش.... اما وقتی میخواد کسی رو بزنه جدیدا از پشت گردن میگیره و مو میکشه... --------------------------- همسری میره پای کامپیوتر.... انگشتش رو به حالت اشاره در میاره میگه: وقتی کارت تموم شد من کامپیتر ،یکتا ،ببینم... ( یعنی تو کامپیوتر عکس و فیلم خودش رو ببینه) ---------------------------- خوب خوب میفهمه.... همه چیز... دونه دونه کلمات من.... جدیدا وقتی بهش میگم بریم بیرون... خودش جلو جلو میگه نی نی رو نزنم؟؟؟ موهاش رو نکشم؟؟؟؟ مامانش اونور وایساده منو دعوا میکنه و منم همه رو تایید میکنم. --------------------------- به ندرت میشه ادامس رو قورت بده.... بهش آدامس دادم... دو دقیقه نشد... بدو بدو اومده میگه قورت ندادم... خودش رفت :) -------------------------- میگه میخوام عروس بشم... روسری بده.... روسری رو براش میبندم و در همون حین براش میخونم عروس دومادو ببوس یالا.... داد میزنه: اه خودت برو بوسش کن... من نمیرم نشستم رو صندلی و یکتا رو که پشت من نشسته بود از اینه رو به روم زیر نظر داشتم.... خیلی با دقت بهم نگاه میکرد... به حرکت قیچی و شونه... وقتی کارم تموم شد گفت منم میخوام.... فکر کردم شاید الکی میگه... گفتم باشه بیا بشین تو هم خوشگل کن... صندلی مخصوص براش آوردن... نشست... پیش بند رو بستن... موهاش رو اب پاشی کردن... شونه کردن... و بعد قیچی... فقط به حرکات دست ارایشگر از تو اینه نگاه میکرد.... بدون هیچ کلامی... لبخند رو لباش تا آخر کار بود... وقتی تموم شد ارایشگر گفت: خیلی خوشگل شدی... مبارکت باشه خانوم... یکتا: خوب بود... دستتون درد نکنه داد میزنه خانوم آشوری... خانوم اشوری ( همسایه واحد بغلی) بعد یه پراید نوک مدادی میبینه.... ماشین بابا... ماشین بابا... ماشین بابا رو بردی.... میاد پیش من: ماشین بابا رو برد.... میگم ماشین بابا اونجا پارک شده... نگاه کن.... اون مال باباست. بعد داد میزنه باربد سلام... بدو میاد سمت من... میگه سلام کردم... بهش بگم بیاد پیش من؟؟؟؟ میگم بگو عزیزم.... بدو میره سمت پنجره... دوباره داد میزنه... باربد بیا خونمون.... بیا بازی کنیم.... اونم میگه دارم میرم مهد.... دوباره میاد پیشم... بهش بگو نره.... میگم: مامان جون من باهات بازی میکنم... باربد هم عصری میاد پیشت... پنجره ها حفاظ دارن و کاملا سیف هستن.... یهو دیدم رفته بالای پنجره.... سریع آوردمش بیرون.... جدی بهش گفتم دیگه اینکار رو نکن.... میوفتی... زخمی میشی... اگه یکبار دیگه ببینم رفتی بالای پنجره عصبانی میشم و دعوات میکنم... بعدشم زنگ میزنم پلیس... صداش رو آروم میکنه... دو دستش رو به پایین حرکت میده و به من میگه: مامان جون داد نزن... آروم باش... آروم باش... آروم باش.......... ( وچند بار این عبارت رو تکرار میکنه) میگم چجوری اروم باشم.... منو ترسوندی... نگرانت شدم.... با بغض میگه: ببخشید... مامان جون دیگه اینکار رو نمیکنم.... ( و هر بار که این جمله رو میگه اونقده تکرارش میکنه تا من بغلش کنم) ================== عصری میریم بیرون... هر جا جمعیتی و عده ای رو میبینه.... داد میزنه برو کنار... برو کنار.... تو مغازه ایستادم... دارم خرید میکنم... اما همه حواسم به یکتاست.... هر کی میاد سمتش میگه برو کنار.... هر بچه ای میبینه بهش زور میگه... که برو اینجا... اینجا بشین.... بیا اینجا... یهو خانومی رو چادرش رو کشید و گفت برو گمشو.... من هاج و واج... آخه از زبون من و همسر اصلا حرف بی ادبی در نمیاد.... شوک شدم که کجا شنیده که تکرار میکنه.... آوردمش بیرون و زدم رو دستش .... گفتم دفعه آخره حرف بد میزنیاااا..... خودش رو جمع و جور کرد.... دوباره: مامان جون بخشید.... دیگه اینکار رو نمیکنم... نمیدونم از کجا شنیده... شاید نوه همسایه بغلی چون بارها دیدم با الفاظ زشت مورد محبت بیکران قرار میگیره..... شایدم پارک چون کم نیستن بچه هایی که آموخته های خودشون رو به رخ هم میکشن.... به همسرم میگم آدم اینهمه تو تربیت بچه اش دقت میکنه بعد خدا نکنه جایی باشه که نقل و نبات بشنوه.... هر چی مادر ریسیده نیم ثانیه پنبه میشه.... مقصر یکتا نیست... مقصر محیط اطرافشه... امیدوارم که زود این دوران رد بشه و فرق خوب و بد رو بفهمه و بد رو نه به زبون بیاره و نه انجام بده. ====================== همچنان هم پروژه کتاب خوانی به قوت خودش باقیه.....ظهر ها و شب ها موقع خواب.... ===================== عصرها مسافت طولانی رو پیاده روی میکنیم.... خوب راه میاد.... موقع رفتن به امید رسیدن به پارک... و موقع برگشت هم سرگرم خوردن بستنی میشه.... تا میرسیم هم تو حموم اب بازی و معمولا بعدش خوابیده شام میخوره... چون دیگه خیلی خسته است... ==================== دوست دارم بهش آموزش زبان انگلیسی شروع کنم... از اونجا که دو سال تدریس خردسالان و بزرگسالان داشتم مطمئن هستم از پسش خوب برمیام... اما دو دل هستم... فکر میکنم بهتره یکسال دیگه هم رد بشه تا به زبون مادری خودش مسلط بشه و بعد شروع کنم. خلاصه که هر لحظه اش ثبت شدنیه.... اما من مامان تنبلی شدم ((-:






